تبليغاتX
سلام .سلامت باشید

سه شنبه 1388/04/09

برای آنها که از ناامیدی دم می زنند.

 

اگر تو می توانی به غروب نگاه کنی ولبخند بزنی یعنی که هنوز امید داری

اگرتو می توانی زیبایی را دررنگهای یک گل کوچک بیابی یعنی زمانی است که هنوز امید داری.

اگرتو می توانی لذت را در حرکت یک پروانه بیابی یعنی زمانی  است که  هنوز امید داری.

اگر لبخند یک کودک می تواند گرما بخش قلب تو باشد یعنی زمانی است که هنوز امید داری.

اگرتو می توانی خوبی را در مردم دیگر ببینی یعنی زمانی است که هنوز امید داری

اگر رنجهای دیگران قلب تو را از درد وناامیدی پر می کندیعنی زمانی است که هنوز امید داری.

.....

....

.....

.....

پس هرگز امیدت را از دست مده.
نوشته شده توسط یوسف رحیمی در 12:19 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1388/02/29

در وصف خداوند باریتعالی

در وصف خداوند بزرگ
در وصف خداوند بزرگ

ملاصدرا می گوید:

خداوند بی‌نهایت است و لامکان و بی زمان

اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود

و به قدر نیاز تو فرود می‌آید و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود،

و به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود
،


و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک می‌شود،

و به قدر دل امیدواران گرم می‌شود...

پــدر می‌شود یتیمان را و مادر

برادر می‌شود محتاجان برادری را

همسر می‌شود بی همسر ماندگان را

طفل می‌شود عقیمان را. امید می‌شود ناامیدان را

راه می‌شود گم‌گشتگان را. نور می‌شود در تاریکی ماندگان را

شمشیر می‌شود رزمندگان را

عصا می‌شود پیران را

عشق می‌شود محتاجانِ به عشق را...

خداوند همه چیز می‌شود همه کس را. به شرط اعتقاد؛ به شرط پاکی دل؛ به شرط طهارت روح؛

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس.

بشویید قلب‌هایتان را از هر احساس ناروا!

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف،

و زبان‌هایتان را از هر گفتار ِناپاک،

و دست‌هایتان را از هر آلودگی در بازار...

و بپرهیزید از ناجوانمردی‌ها، ناراستی‌ها، نامردمی‌ها!


چنین کنید تا ببینید که خداوند، چگونه بر سفره‌ی شما، با کاسه‌یی خوراک و تکه‌ای نان می‌نشیند و

بر بند تاب، با کودکانتان تاب می‌خورد، و در دکان شما کفه‌های ترازویتان را میزان می‌کند

و "در کوچه‌های خلوت شب با شما آواز می‌خواند"...

مگر از زندگی چه می‌خواهید،

که در خدایی خدا یافت نمی‌شود، که به شیطان پناه می‌برید؟

که در عشق یافت نمی‌شود، که به نفرت پناه می‌برید؟

که در سلامت یافت نمی‌شود که به خلاف پناه می‌برید؟

قلب‌هایتان را از حقارت کینه تهی کنیدو با عظمت عشق پر کنید ...


نوشته شده توسط یوسف رحیمی در 7:56 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1388/02/29

سخنان  جالب وخواندنی از بزرگان

اگر به جای اسلحه با معلم به جنگ دنیا می رفتیم ، همه دشمنان نابود می شدند . بیسمارک

 به ارزش نگاه دوست را هنگامی پی می بری که در بند دشمن و بدسگالان باشی . اُرد بزرگ

 ابله همیشه دنبال ابله بزرگتر می گردد که او را تحسین کند . بوالو

 

با خرد ، به سرچشمه پاکی بیاندیش . آدمی گاهی مبدا را اشتباه می گیرد ، برسان زمانی که رودها را سر چشمه  دریاها می نامد ، حال آنکه ابرها از دریاها برمی خیزند و  رودها و چشمه ها را لبریز می کنند . اُرد بزرگ

 

به‌ موقع‌ از جا برخاستن‌ و در دوره‌ جوانی‌ تاهل‌ اختیار کردن‌، کاری‌ است‌ که‌ هرگز کسی‌ از انجام‌ آن‌ پشیمان‌نخواهد شد. بوستر

 

تنها با از خودگذشتگی برای دیگر آدمیان می توان جاودانه شد . اُرد بزرگ

 

برای شب پیری در روز جوانی باید چراغی تهیه کرد . بلو تارک

 

هرگز هنگام گام برداشتن به سوی آرمان بزرگ ، نگاهت به آنانی که دستمزد خویش را پیشاپیش می خواهند نباشد ! تنها به توانایی های خود اندیشه کن . اُرد بزرگ

 

حکمت درختی است که ریشه آن در قلب است و میوه آن در زبان . بطلمیوس


از بزرگان تنها رنجهاست که باقی می ماند . فردوسی خردمند

 

اندرز جوان باید کوتاه ، تازه و داستان وار باشد . اُرد بزرگ

 

بخیل برای ثروت خود نگهبان است و برای ارث انباردار . بزرگمهر 

 

 

نوشته شده توسط یوسف رحیمی در 5:54 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1388/02/15

 مادر

مادرم در هجر تو فرسوده ام

  در فراقت مانده  و افسرده ام

مادرم دُردانه ام، سنگ صبورم ،یار من

یار دوران قدیم و همدم تنهائیم

مهربانم مادرم

می نشینم در سکوتم تا بجویم در خیالم خاطرت

دستها را می گشایم تا ترا آغوش گیرم

چشم هایم می فشارم تا بیایی در نگاه خسته ام

تا به کی درد فراق و تا به کی سوز فراق

مهربانم مادرم

روح وقلبم  آن تمامی وجودم 

ذرّه ذرّه تار و پودم

 از تو می خواهد وجودم

از تو می جوید  همه  بود و نبودم

((شعرازخانم راسخ وبلاگ کرشمه))

نوشته شده توسط یوسف رحیمی در 8:35 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1388/02/13

به نام او که ما را آفرید.

تقدیم به روح بزرگ ومقدس مادر عزیزم که امیدوارم قرین رحمت الهی قرارگیرد.

دعاکردیم که بمانی ،بیایی کنارپنجره ،باران ببارد.

وبازشعرمسافرخاموش خودرابشنوی.

امادریغ که رفتن رازغریب همین زندگیست.

رفتی پیش ازآنکه باران ببارد.............

ازهمه ی دوستان بزرگوار علی الخصوص برادربزرگوارم جناب برومند،خواهرانم شادی و مائده خانم  که دراین مدت با اظهار همدردی موجبات تسلی خاطر من شدند.مراتب سپاس فراوان خود را اظهار می دارم. 

نوشته شده توسط یوسف رحیمی در 6:19 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1388/01/31

به نام او که رنگ می زند بر تمام بی رنگی ها

خدایا با تو حرف دارم. حرفهایی که شاید گفته ام و تو نشنیده ای. هزاران بار در خلوت خود تو  را خوانده ام.اینبار می خواهم بنگارم این حکایت قدیمی را.

خدایا چه ساده و بی ریا پیشتر آسمان دلم آبی بود. اما چه گذشت که امروز آسمان دلم ابری و مه آلود است.مانند آنکه سالهاست آبی آسمان به مهمانی او نیامده. چه بگویم که عاشقی مرا وادار به حیاتی کرد که باورش بر این دل خسته دشوار بود. چه گذشت بر این دل وامانده تو بگو چه بنویسم. سعی کردم تا تمام عاشقی را برایت ساده تعریف کنم. تا برایت آرام زمزمه کنم حدیث عاشقی را.اما نفهمیدم شاید تعریف من هیچگاه به گوش تو نرسد. شاید میان تعریف من و تو هزاران فرسنگ فاصله باشد.

چه بنویسم برایت که گفتن بیهوده من و شنیدن بیهوده تو. که عاشق را وجود معنا کرده ایم اما عشق  عشق در آیین من یعنی سرسپردن. من گمان می بردم عشق و وعاشقی حرمتی دارد به اندازه دریا،به بلندای تک ستاره آسمان. باور کن گمان می بردم در آیین من حرف و حدیث عاشقی این گونه معنا شده  عشق حدیث جنون است و حکایت دیوانگی.اما شاید خود نفهمیده ام عشق را  چه بگویمت که تمام ناگفته ها را پیش از آنکه بر ذهنم بگذرد بر آن آگاهی.

اینهمه سال گفتم و تو ندانستی حال غریبم را. اما باور کن من مانده ام و هزاران حرف ناگفته به تو.حرف هایی که در صندوقچه دلم مانده و سالهاست گرد و وغبار بر رویش نشسته. اما... اما کسی را نیافتم تا آن را بگشاید و غبار چندین ساله را بتکاند.تنها تو را  داشته ام تا برایش از ناگفته ها بگویم هرچند شاید آنها را نشنوی. اما ناامیدم نکن و بگذار به حقیقت بپیوندد این آرزویم که صدایم را می شنوی بر حال غریبم چاره ای می اندیشی.  (  برگرفته از سایت پسرایرانی دخترایرانی خدای اسمانی)

نوشته شده توسط یوسف رحیمی در 7:40 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1388/01/20

رفیق یکی از نامهای خداوند متعال

«رفیق» یکی از نام‌های خداست. بهشتی‌ها با هم رفیق‌اند. رفیق از ریشه رفق است به معنای نرمی، لطف، آسانی، کمک و سود.
تمام آنچه گذشت می‌تواند گوشه‌ای از شکوه و بزرگی این واژه و نیز دنیای رفاقت را نشان بدهد. «رفیق» مرامش باید خدایی باشد. یعنی کم نگذارد.
هرجا که حضورش لازم است حضور داشته باشد. هرجا که باید حرفی بزند سکوت نکند. هرجا که سکوتش لازم است سکوت کند. برای رفیقش آینه باشد. کمکش کند که راه خوبی را گم نکند.
خداوند در رفاقت با بندگانش از سر سودا وارد نمی‌شود، معامله نمی‌کند که یکی بدهد تا یکی پس بگیرد. تو دنیای رفاقت با خدا فقط لطف و تفضل یک‌طرفه را می‌بینیم. خدا الگوی خوبی برای رفاقت و رفیق‌داری است. البته برای ما محال است که مثل او باشیم ولی می‌توانیم آرام آرام روی بعضی از چیزهایی که در لیست انتظاراتمون از رفقامون نوشتیم یک خط قرمز بکشیم، تا کم‌کم بتوانیم راه و رسم رفاقتمون را به راه و رسم رفاقت خدا نزدیک و شبیه کنیم. مطمئن باشید اینطوری لذت گذشت برای رفیق و شاد کردن دلش را بهتر و بیشتر احساس می‌کنید. 
                                                           
نوشته شده توسط یوسف رحیمی در 11:30 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1387/12/28

پیله ابریشم

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای 

بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد. ناگهان تقلای پروانه متوقٿ شدو به نظر رسید 

که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه 

کمک کندو با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه 

اش ضعیٿ و بالهایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد . او انتظار داشت 

پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محاٿظت کند اما چنین نشد . در واقع پروانه 

ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد . و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند . آن شخص 

مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه 

قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان 

پرواز دهد . گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ

مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم - به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمی توانستیم 

پرواز کنیم

برگرفته از سایت: دخترایرانی پسرایرانی خدای آسمانی

نوشته شده توسط یوسف رحیمی در 9:3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1387/12/21

کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان، وصله‌ای ناجور بر لباس هستی. صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس. با صدایش نه گلی می‌شکفت و نه لبخندی بر لبی می‌نشست. صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می‌پیچید. کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را. کلاغ از کائنات گله داشت. کلاغ فکر می‌کرد در دایره قسمت، نازیبایی‌ها فقط سهم اوست و نظام احسن، عبارتی است که هرگز او را شامل نمی‌شود. 

 کلاغ غمگینانه گفت: کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی می‌زدود و بال‌هایش را می‌بست تا دیگر آواز نخواند.

 خدا گفت: صدایت ترنمی است که هر گوشی آن‌را بلد نیست. فرشته‌ها با صدای تو به وجد می‌آیند. سیاه کوچکم، بخوان. فرشته‌ها منتظرند؛ و کلاغ هیچ نگفت. خدا گفت: بخوان، برای من بخوان. این منم که دوستت دارم، سیاهیت را و خواندنت را. کلاغ خواند، این بار عاشقانه‌ترین آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد.

*اگر تو هم فراموشش کنی او تو را فراموش نمی کند پس بیا و تو هم فراموشش نکن.

نوشته شده توسط یوسف رحیمی در 5:47 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1387/12/10

من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر از دوست

کنج هر دیوارش دوست هایم بنشینند آرام

گل بگو،گل بشنو

هر کسی می خواهد وارد خانه پر عشق و صفایم گردد

یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند

بر درش برگ گلی می کوبم

روی آن با قلم سبز بهار، می نویسم:

ای یار! خانة ما اینجاست...

تا که سهراب نپرسد دیگر:      

                                  خانة دوست کجاست

منبع:وبلاگ دختر ایرانی پسر ایرانی خدای آسمانی

 
نوشته شده توسط یوسف رحیمی در 5:39 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •