تبليغاتX
سلام .سلامت باشید

پنجشنبه 1388/08/14

هنگامی که پروردگار جهان را خلق می کرد ،فرشتگان مقرب درگاهش را فرا خواند .

خداوند از آنها خواست در تصمیمش یاری اش دهند که اسرار زندگی را کجا جای دهد .

یکی از فرشتگان پاسخ داد:درزمین دفن کن.

دیگری گفت :دراعماق دریا جای بده .

یکی دیگر پیشنهاد داد :در کوهها پنهان کن.

خداوند پاسخ داد :اگر آنچه شما می گویید انجام دهم تنها اشخاص معدودی اسرار زندگی را می یابند .

اسرار زندگی باید در دسترس همه باشد.

یکی از فرشتگان در جواب گفت :بله درک می کنم ،پس در قلب تمام ابنای بشر جای بده .

هیچ کس فکر نمی کند که آنجا دنبالش بگردد.

خداوند گفت :درست است در قلب تمام انسانها.

پس بدین ترتیب اسرار زندگی در وجود همه ما جای دارد.       

          

نوشته شده توسط یوسف رحیمی در 10:51 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1388/08/09

تنهایی

رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم

وچه تلخ است لذت را تنها بردن

وچه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن

وچه بدبختی آزار دهنده ای ست تنها خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است

دربهارنسیمی که خود را بر چهره ات می زند

یاد تنهایی را در سرت زنده می کند

تنها خوشبخت بودن خوشبختی رنج آورونیمه تمام است

تنها بودن بودنی به نیمه است

ومن برای نخستین بار در هستی ام رنج تنهایی را احساس کردم

 

                                                                              دکتر شریعتی

نوشته شده توسط یوسف رحیمی در 8:27 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1388/07/18


روزی سنگتراشی که از کار خودناراضی بودواحساس حقارت می کرد،از نزدیک خانه بازرگانی رد می شه،دربازبودواوخانه مجلل،باغ ونوکران بازرگان را دیدوبه حال خود غبطه خوردوبا خود گفت:این بازرگان چقدرقدرتمنداست.                                                                                                                   تا این که یک روزحاکم شهرازآنجا عبورکرد اودید که همه مردم به حاکم احترام می گذارندحتی بازرگانان.

مردبا خودش فکر کرد:کاش  من یک حاکم  بودم؛آن وقت ازهمه قوی تر می شدم.

درهمان لحظه ،اوتبدیل به حاکم مقتدرشهر شد.درحالی که روی تخت روانی نشسته بود ،مردم همه به او تعظیم می کردند.احساس کردکه نور خورشید او را آزار می دهدوبا خودش فکر کرد خورشید چقدر قدرتمند است .

او آرزو کرد خورشید باشد وتبدیل به خورشید شدوبا تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد وآن را گرم کند.

پس از مدتی ابر بزرگ وسیاهی آمد وجلوی تابش اورا گرفت.پس با خود انیدشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است،وتبدیل به ابری بزرگ شد.

کمی نگذشته بود که بادی آمد واو را به این طرف هل داد.این بار آرزو کرد که باد شود وتبدیل به باد  شد.

ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید،دیگرقدرت تکان دادن صخره را نداشت.با خود گفت که قوی ترین در دنیا صخره سنگی است وتبدیل به سنگی بزرگ وعظیم شد.

همان طور که با غرور ایستاده بود ،ناگهان صدایی شنید واحساس کرد که دارد خرد می شود .

نگاهی به پایین انداخت شنگتراشی را دید که با چکش وقلم به جان او افتاده است؟؟!!

نوشته شده توسط یوسف رحیمی در 5:9 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 1388/07/03

سرانجام عشق به ایران

سهروردی  را گفتند تا به کی از ایران سخن گویی؟

گفت :تا آن زمان که زنده ام .

گفتند : این بیماری است چون ایران دختر باکره ای نیست برای تو ، .گنج سلطانی هم برای بی چیزی همانند تو نخواهد بود.

سهروردی خندید وگفت که شما عشق ندانید چیست . دوباره او را گرفته وبه سیاهچال بردند.

شبها از درون سیاهچال زندان سهروردی ،اشعار حکیم فردوسی را زندانبانان می شنیدند واز این روی ،وعده های غذایش را قطع نمودندودرنهایت سهروردی از گرسنگی به قتل رسید ....

 

 ارد بزرگ :نماز عشق ترتیب ندارد چرا که با نخستین سربر خاک نهادن ،دیگر بر خواستنی نیست .

نوشته شده توسط یوسف رحیمی در 9:24 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1388/06/15

درسی از ابومسلم خراسانی

 درسی از ابومسلم خراسانی

شاگرد معمار ،جوانی بسیار باهوش اما عجول بود گاهی تا گوشی برای شنیدن می یافت شروع می کرد به تعریف کردن از توانایی های خویش درمعماری ودرنهایت می نالید از این که کسی قدراورا نمی داندوحقوقش پایین است .

روزی برای اصلاح  سربه راه افتاد دید سلمانی شلوغ است وکسی را موی کوتاه می کند.فرصت را غنیمت شمرده وبازاز هنر خویش بگفت واینکه کسی قدراورا نمی داند واوهنوز نتوانسته  خانه خوبی برای خویش دست وپا کند.به اینجای کار که رسید کار سلمانی تمام شد .مردی که مویش را کوتاه کرده بود روبه جوان کرد وگفت :آیا چون هنر داری دیگران باید برایت اسباب آسایش بگسترند؟!

جوان گفت :آری

مردتنومند دستی به موهای سپیدش کشیدوگفت :اگرهنرتو نقش زیبای کاشانه ای شود پولی گیری درغیر اینصورت با گدای کوچه ئبازار فرقی نداری.

چون از او دور شد جوانک از استاد سلمانی پرسید اوکه بود که اینچنین گستاخانه با من سخن گفت .استاد خندید وگفت :سالار ایرانیان ،ابومسلم خراسانی .

جوان لرزید وگفت :آری حق با اوست من بیش از حد متوقع هستم .

ابومسلم خراسانی با این حرف به آن جوان آموخت  هنر بدون کار هیچ ارزشی ندارد.وهنرمند بیکار وبی ثمر هم با گدا فرقی ندارد.

نوشته شده توسط یوسف رحیمی در 5:10 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1388/06/04

زكات نعمت ها

امام علي (ع) مي فرمايند:

زكات زيبايي، پاكدامني است.

زكات عقل ، تحمل كردن جاهلان است.

زكات علم ، نشرعلم است.

زكات قدرت ، عفو است.

زكات پيروزي ، نيكي كردن است.

زكات نعمت ، بخشندگي است.

و زكات چشم ، نگريستن براي عبرت گرفتن است.

نوشته شده توسط یوسف رحیمی در 5:42 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1388/05/22

پادشاهی را مهمی پیش آمد که با قدرت پادشاهی مشکلش حل نمی شد.

نذرکرد که چون آن مهم حل شود فلان مبلغ به زاهدان ومردان متقی دهد.

چون مشکلش برطرف شد.مبلغ نذر را به یکی از وزرا دادوگفت:این را بین

زاهدان تقسیم کن .وزیرمبلغ را گرفت وازصبح تا شام درشهرگشت وکسی را به

این منظور نیافت .شاه با تعجب به او گفت :تا جایی که من اطلاع دارم بیش از یکصد

زاهد در شهر وجود دارد.چه شد که نتوانستی یکی از آنها را بیابی.وزیر در پاسخ گفت :ای

پادشاه:  آن که زاهد است ،زر نستاند.وآن که ستاند زاهد نیست  .

 

زاهد که درم گرفت ودینار              رو زاهد دیگری به دست آر

 

(سعدی )

نوشته شده توسط یوسف رحیمی در 10:2 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1388/04/25

استادى در شروع کلاس درس، ليوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند. بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند ٥٠ گرم، ١٠٠ گرم، ١٥٠ گرم.
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمي دانم دقيقاً وزنش چقدر است. اما سوال من اين است: اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.

شاگردان گفتند: هيچ اتفاقى نمي افتد. استاد پرسيد: خوب، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم، چه اتفاقى مي افتد؟ يکى از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد مي گيرد. حق با توست. حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگرد ديگرى جسارتاً گفت: دست تان بي حس مي شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار مي گيرند و فلج مي شوند. و مطمئناً کارتان به بيمارستان خواهد کشيد و همه شاگردان خنديدند. استاد گفت: خيلى خوب است. ولى آيا در اين مدت وزن ليوان تغيير کرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چيز باعث درد و فشار روى عضلات مي شود؟ من چه بايد بکنم؟

شاگردان گيج شدند: يکى از آنها گفت: ليوان را زمين بگذاريد. استاد گفت: دقيقاً . مشکلات زندگى هم مثل همين است. اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد، اشکالى ندارد. اگر مدت طولاني ترى به آنها فکر کنيد، به درد خواهند آمد. اگر بيشتر از آن نگه شان داريد، فلج تان مي کنند و ديگر قادر به انجام کارى نخواهيد بود.

فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم تر آن است که در پايان هر روز و پيش از خواب، آنها را زمين بگذاريد. به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيريد، هر روز صبح سرحال و قوى بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهده هر مسئله و چالشى که برايتان پيش مي آيد، برآييد! دوست من، يادت باشد که ليوان آب را همين امروز زمين بگذار. زندگى همين است!

نوشته شده توسط یوسف رحیمی در 12:26 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 1388/04/19

خدا دوست كسى است كه دوستش بدارد

خداوند تعالى به داودعلیه السلام وحى فرمود: اى داود!    به بندگان زمينى من بگو: من دوست كسى هستم كه دوستم بدارد و همنشين كسى هستم كه با من همنشينى كند و همدم كسى هستم كه با ياد و نام من انس گيرد و همراه كسى هستم كه با من همراه شود، كسى را بر مى گزينم كه مرا برگزيند و فرمانبردار كسى هستم كه فرمانبردار من باشد.                                                                                                              هر كسی که مرا قلباً دوست بدارد و من بدان يقين حاصل كنم ، او را به خودم بپذيرم و چنان دوستش بدارم كه هيچ يك از بندگانم بر او پيشى نگيرد.                                                                                           هر كس براستى مرا بجويد بيابد و هر كس جز مرا بجويد مرانيابد.                                                                                   پس - اى زمينيان ! - رها كنيد آن فريبها و اباطيل دنيا را و به كرامت و مصاحبت و همنشينى و همدمى با من بشتابيد و به من خوگيريد تا به شما خوگيرم و به دوست داشتن شما بشتابم .

 

نوشته شده توسط یوسف رحیمی در 10:1 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1388/04/09

برای آنها که از ناامیدی دم می زنند.

 

اگر تو می توانی به غروب نگاه کنی ولبخند بزنی یعنی که هنوز امید داری

اگرتو می توانی زیبایی را دررنگهای یک گل کوچک بیابی یعنی زمانی است که هنوز امید داری.

اگرتو می توانی لذت را در حرکت یک پروانه بیابی یعنی زمانی  است که  هنوز امید داری.

اگر لبخند یک کودک می تواند گرما بخش قلب تو باشد یعنی زمانی است که هنوز امید داری.

اگرتو می توانی خوبی را در مردم دیگر ببینی یعنی زمانی است که هنوز امید داری

اگر رنجهای دیگران قلب تو را از درد وناامیدی پر می کندیعنی زمانی است که هنوز امید داری.

.....

....

.....

.....

پس هرگز امیدت را از دست مده.
نوشته شده توسط یوسف رحیمی در 12:19 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •