تبليغاتX
سلام .سلامت باشید

پنجشنبه 1387/04/20

دکترهاری امرسون داستان جالبی ازپیروزی وشکست یک درخت تنومند تعریف می کند. این درخت عظیم که علمای طبیعی عمرآن را چهارصدسال تخمین زده اند.ومعتقدند وقتی کریستف کلمب برای اولین باردرسان سالوادرپیاده شد کاشته شده است .درطی مدت چهارقرن درخت مزبورچارده مرتبه گرفتار صاعقه گردیدوبهمن های خطرناک وسنگین وطوفان های شدید بخود دید ولی درمقابل تمام آنها مقاومت کردتااینکه حشرات وکرمهایی به داخل آن نفوذ کردند وبتدریج ذره ذره مغز آن درخت را خورده ونیرومندی واستقامت داخلی اش راازبین بردند.بطوریکه آن درخت غول آسا که طی قرنها با انواع بلایا وحوادث جنگیده بود عاقبت درمقابل آن کرمهای کوچک که چندتای آنها رامی توانید بین انگشتان خودله کنید ازپای درآمد.

آیا قبول دارید که ما هم چون آن درخت هستیم که درمقابل طوفانهای شدید وحوادث گوناگون مقاومت میکنیم.اما قلب ومغز خود را تسلیم کرمهای کوچک نگرانی می نماییم.همان کرمهایی که ازغایت کوچکی می توان عده ای ازآنها رابین دو انگشت سبابه وشصت له کرد؟

                                                                             (آیین زندگی دیل کارنگی)

نوشته شده توسط یوسف رحیمی در 11:23 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1387/04/20

سخنان جالب وخواندنی دیل کارنگی ازکتاب آیین زندگی:

همیشه نعمت هایی راکه دارا هستید بشمارید نه محرومیت هاوگرفتاریهای خود را.

 

 

تاموقعی که قلبا اطمینان داری حق باتوست ،ودرست می روی هرگز ازگفته مردم ناراحت مشو.

 

کار خود را به بهترین وجهی انجام دهید،آنوقت چترکهنه خود را بالای سربگیریدواز ریزش باران انتقاد برسروروی خویش جلوگیری کنید.

 

وقتی سرنوشت لیمو ترش به دستت داد ازآن لیموناد شیرینی بساز.
نوشته شده توسط یوسف رحیمی در 7:6 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1387/04/19

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد، اگرچه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذراند، کسی نمی آمد.
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و دارایی های اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشکش زد. فریاد زد: « خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟»
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: « شماها از کجا فهمیدید من در اینجا هستم؟»
آنها جواب دادند: « ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم. »
وقتی اوضاع خراب می شود ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم، چون حتی در میان درد و رنج، دست خدا در کار زندگیمان است.
پس به یاد داشته باش دفعه دیگر اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خدا را به کمک می خواند.

 

(باتشکرازسایت عشق سرا)
__________________

 

نوشته شده توسط یوسف رحیمی در 6:39 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1387/04/18

تمثیل زیبا ازافلاطون

انسان زن ومرد ابتدا یک موجود بوده اند،یعنی تمام خصوصیات زن ومرد در یک موجود وجود داشته است .این موجود که دارای تمام خصوصیات زن ومرد بوده بسیار نیک وپسندیده بود .هیچ کارخطایی ازاو سر نمی زد.کار می کرد وآبادانی وعمران بسیار بوجود آورده بود.الهه های خشم از این موضوع بسیار نگران وناراحت بودندو باخود می گویند حالا که دیگر بدی وجود نداردکه ما بر آن خشم بگیریم.بنابراین تصمیم می گیرنداین موجود را به دوجنس زن ومرد تبدیل کنند.تابدین ترتیب با جدایی آنهاازهم موجب ایجاد خشم ونفرت وبدی شوند .تا بتوانند بر آنها خشم گیرند.

پس اگرهرمردوزنی نیمه دوم خودرا پیداکنند،می توانند بایکی شدن بربدیها غلبه کرده .خوشبختی وسعادت را در زندگی خویش حکم فرما نمایند........

نوشته شده توسط یوسف رحیمی در 6:16 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1387/04/18

به نام انیس خاطر خلوت نشینان

 

(تقدیم به همه ی دوستان عزیزم)

به نام خداوندی که به پیوستگی ذرات بنیاد هستی نهاد وشیرازه عشق رابارشته مهروعاطفه پیوندزد.

بسی جای خرسندی است که دراین زمان کوتاه چند ماهه با دوستانی از سراسروطنم آشنا گشتم وباآنان به تبادل نظر پرداختم.امید وارم دوستیها همیشه پایداروکینه ودشمنی ها نابود گردند.ازخدامی خواهم همه ی دلها رامالامال ازعشق ومحبت ومهر وعاطفه گرداند،که هدف غایی خداوند هم همین است وبس.

موفقیت وسربلندی ایران وایرانی وهمه ی انسان های روی زمین راآرزومندم.........پیروز باشید وپایدار.........

ای خدا این وصل را هجران مکن

                                                   سرخوشان عشق رانالان مکن

نیست درعالم زهجران تلخ تر

                                                  هرچه خواهی کن ولیکن آن مکن

نوشته شده توسط یوسف رحیمی در 10:17 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1387/04/18


دراین دنیای پرهیاهو که کوه محکوم به سکون

خارها محکوم به تحمل تنهایی

پرستوها محکوم به کوچ کردن،

قاصدک های سپید محکوم به آوارگی،

دریا محکوم به تحمل امواج،

شب محکوم به تحمل سکوت،

روز محکوم به رسیدن،

وقلب باهمه ی صداقتش محکوم به دوست داشتن،

ای کاش تمام قلب ها بجای کینه وجودشان مالامال ازمحبت بود.

به یاد آن روز ............

 
نوشته شده توسط یوسف رحیمی در 6:39 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1387/04/17

دلم چه می خواهد؟

می خواهید بدانید دلم چه می خواهد؟

دلم یک دشت پرازگل ،دامن دامن دلخوشی وامید

یک رود تابینهایت صدق ووفا

ساحلی پرازامنیت

گلدانی پرازشمعدانی حیات

چارقدی پرازفخر

ضمیری پرازدلیری وجوانمردی

پیراهنی ازیکرنگی ویکپارچگی

واسمانی پرازستاره های درخشان روزهای آینده

میخواهد

اما افسوس !افسوس که مرا درمیان کویری سوخته رها کرده ایدومن سرابی بیش نمیبینم.!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده توسط یوسف رحیمی در 6:17 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1387/04/17

ازخودمان شروع کنیم

این مطلب روی سنگ قبریک متوفی درگورستانی درانگلستان حک شده است.زمانی که جوان وفارغ البال بودم وتخیلاتم حدوحصری نداشت رویای دگرگون کردن گیتی رادر سر میپروراندم.بزرگتروعاقلتر که شدم.فهمیدم که گیتی دگرگون نخواهد شد.به همین خاطر کوتاه امدم وتصمیم گرفتم که فقط کشورم رادگرگون کنم.اماانهم استوار وتغییرناپذیر مینمود.به سن میانسالی که رسیدم پس ازپشت سرگذاشتن اخرین تلاش نافرجامم راضی به دگرگون کردن وایجاد تحول درنزدیکترین افراد به خود یعنی خانواده ام،شدم اماافسوس که درمورد هیچ یک به نتیجه ای نرسیدم،وحالا که دربستر مرگ افتاده ام بناگاه تشخیص دادم اگر قبل از هرکس خود راتغییر داده بودم،میتوانستم به مثابه الگویی باعث تغییر درخانواده ام شوم درسایه تشویق ودلگرمی واندیشه خوب انان وسیله ای باشم برای پیشرفت کشورم وشاید هم کسی چه میداند.وسیله ای برای دگرگون ساختن گیتی.

 

نوشته شده توسط یوسف رحیمی در 5:49 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1387/04/16

مرد گفت:خیلی دوست دارم نی بنوازم وشادی کنم.

زن گفت:ماکه نی نداریم.

مردگفت: اگرتوبخواهی می شود تهیه کرد.

زن:چطوری؟

مرد:شنیده ام که ازگور زنها نی می روید. 

زن:اگراینطور است حاضرم به خاطر تو بمیرم.

مرد:اگراین خوبی رادرحق من بکنی هیچ وقت فراموشت نمی کنم.وهمیشه به یاد تو نی مینوازم.

زن مرد و مرداورا دفن کرد.ازگور زن درخت نی زیبایی سبز شد.مرد درخت نی را بریدوخوب تراشش داد.ویک نی زیبا برای خود درست کردومشغول نی نوازی شد.و زن رافراموش کرد.

صدای نی بسیار غم انگیز بود.مرد بسیار تعجب کرد.

مرد محکم تر در نی دمیدتابلکه بتواند صدای شادی ازان درآورد.ولی نی به ناله درآمدکه :ای مرد!چه شد که به این زودی فراموشم کردی؟

حالا که اینطور شد.هیچ وقت نمی توانی با نواختن شادی کنی.

مرد به امید شادی کردن .سالهای سال نی نوازی کرد ولی صدای نی روز به روز غم انگیز تروپرسوزوگدازتر شد.

اگرباور ندارید نی بنوازید تا ناله زن را به گوش خود بشنوید.

(گرفته شده ازمجله موفقیت)

 

نوشته شده توسط یوسف رحیمی در 6:34 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1387/04/15

چند نکته کوتاه

بعضی اوقات بایدچشم ها رابست وفقطشنیدوگاهی باید گوش ها را

بست وفقط دید.

دلخوشی موتور زندگی است.

داشتن هدف از ضروریات زندگی است،به شرطی که منحصر به فرد نباشد.

امید تنها میوه ای است که باخشک شدنش تمامی درخت به یکباره می سوزد وخشک می شود.

هرچه انسان بزرگ تروموفق ترباشد دشمنان او نیزبزرگ تر وبیشترند.

زمانی که خداوند رادرجزءجزءذرات وجودت حس کردی بدان دعایت مستجاب شده.

هیچ لحظه ای باشکوه ترازآن نیست که دل افسرده ای راشاد کنییا نومیدی را امیدوارسازی.

                                              (سعید پورزنجان شیرازی)

 

نوشته شده توسط یوسف رحیمی در 4:0 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1387/04/15

پدر بزرگ، درباره چه مي نويسيد؟
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. مي خواهم وقتي بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوي.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد:
اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام
پدر بزرگ گفت: بستگي دارد چطور به آن نگاه کني، در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بياوري ، براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي !صفت اول: مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد.صفت دوم: بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني. اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود (و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي.صفت سوم: مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح­ يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است.صفت چهارم: چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش

نوشته شده توسط یوسف رحیمی در 6:32 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •