مرد گفت:خیلی دوست دارم نی بنوازم وشادی کنم.
زن گفت:ماکه نی نداریم.
مردگفت: اگرتوبخواهی می شود تهیه کرد.
زن:چطوری؟
مرد:شنیده ام که ازگور زنها نی می روید.
زن:اگراینطور است حاضرم به خاطر تو بمیرم.
مرد:اگراین خوبی رادرحق من بکنی هیچ وقت فراموشت نمی کنم.وهمیشه به یاد تو نی مینوازم.
زن مرد و مرداورا دفن کرد.ازگور زن درخت نی زیبایی سبز شد.مرد درخت نی را بریدوخوب تراشش داد.ویک نی زیبا برای خود درست کردومشغول نی نوازی شد.و زن رافراموش کرد.
صدای نی بسیار غم انگیز بود.مرد بسیار تعجب کرد.
مرد محکم تر در نی دمیدتابلکه بتواند صدای شادی ازان درآورد.ولی نی به ناله درآمدکه :ای مرد!چه شد که به این زودی فراموشم کردی؟
حالا که اینطور شد.هیچ وقت نمی توانی با نواختن شادی کنی.
مرد به امید شادی کردن .سالهای سال نی نوازی کرد ولی صدای نی روز به روز غم انگیز تروپرسوزوگدازتر شد.
اگرباور ندارید نی بنوازید تا ناله زن را به گوش خود بشنوید.
(گرفته شده ازمجله موفقیت)