تبليغاتX
سلام .سلامت باشید

دوشنبه 1387/04/31

سخنانی گهرباراز یک عالم دین

 

 

هـر كس دچار اين سوء تفاهم شود كه انساني كامل و از هر حيث بي عيب است ، در واقع به نقص خـود اقرار كرده است . *

تـرس از معصيت خـدا ، انسان را از هـر عيب نجـات مي دهـد و محبت بـه خاطر خـدا ، سرچشمة تمـام خوبيهاست.

* آرامش در هيچ جاي دنيـا ديده نمي شود؛ هـر آرامشي ، نا آرامي ، هر اصلاح ، تخريب و هر بهار ، خزان و هر عروج ، زوالي به دنبال دارد. *

دويدن به دنبال دنيا كار ما نيست بلكه كشيدن دنيا و آن را تابع اصول خود قرار دادن ، كار ماست. *

با گسستن از امور دنيوي ، عقايد و عبادات ارزش واقعي خود را از دست خواهند داد. *

متاثر شدن و دگرگون شدن توانايي نيست ، متاثر و دگرگون كردن ، توانايي است. *هر كس خودش فكر كند كه چرا از رحمت هاي خداوند ، محروم است.

* فـرزندان هـم ، نعمت الهي هستند و هـم امانت او؛ شكـر نعمت را به جـاي بياوريد و از مسئوليت امـانت غافل نمانيد . * درست جلوه دادن كار خطا و گناه و توجيه آن ، ناداني است.

* مسلمانان موروثي ، مانند نوزادي است كه در دكان طلا متولد شده باشد.

* چشم ها را بسته ، تقليد كور كورانه نكنيد.

* شما بر اين قناعت نكنيد كـه نام شما در ليست مسلمانان قرار گرفته است ، بلكه در اين فكر باشيد كه نزد خداوند ، در رديف چه كساني هستيد.

* محك تجربه ، نقص هر چيز درخشان را فاش مي كند.

* تلقين صبر در برابر مرگ كسي ، مترادف با مشورت جنگ با طبيعت است. اما در واقع چنين حالتي غير از صبر ، كار ديگري از انسان ساخته نيست.

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط یوسف رحیمی در 6:50 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1387/04/26

به نام دوست

 

«خانه‌ی دوست کجاست؟» در فلق بود که پرسید سوار.

آسمان مکثی کرد.

رهگذر شاخه‌ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن‌ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

«نرسیده به درخت،

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه‌ی پرهای صداقت آبی است.

می‌روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر می‌آرد،

پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی،

دو قدم مانده به گل،

پای فواره‌ی جاوید اساطیر زمین می‌مانی

و ترا ترسی شفاف فرا می‌گیرد.

در صمیمیت سیال فضا، خش‌خشی می‌شنوی:

کودکی می‌بینی

رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه‌ی نور

و از او می‌پرسی

خانه‌ی دوست کجاست.»

 

سهراب سپهری

 

نوشته شده توسط یوسف رحیمی در 7:45 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1387/04/22

امام زمخشري مفسرواديب معروف

اسلامي يك پايش را براثر 

يك حادثه ازدست داده بود.يك روز مردي

علت معيوب شدن پايش را جويا شد امام

زمخشري

درپاسخ گفت:درزمان كودكي گنجشكي  

داشتم كه پاي اورابا نخي بسته بودم يك

بار نخ رابه شدت كشيدم كه براثر آن پاي

كنجشك شكست مادرم وقتي آن راديد

سخت ناراحت شد وگفت خدا پايت

رابشكند چراگنجشك رابه اين حال وروز

 انداختي؟

سالها گذشت وقتي براي تحصيل علم به

بخارا سفر مي كردم دربين راه ازمركب

افتادم وپايم شكست!

امروز مي دانم كه اين حادثه بر اثر همان

دعاي مادرم بوده است

 

 

نوشته شده توسط یوسف رحیمی در 6:28 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •