تبليغاتX
سلام .سلامت باشید

پنجشنبه 1387/05/03

 

کشاورزی چینی اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه استفاده میکرد.یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد.همسایه ها در خانه ی او جمع شدند و به خاطر بد شانسی اش به همدردی با او پرداختند. کشاورز به آنها گفت:شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی فقط خدا میداند

یک هفته بعد؛ اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از آن سوی تپه ها بازگشت. این بار مردم دهکده به او بابت خوش شانسی اش تبریک گفتند. کشاورز گفت: شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا میداند

فردای آن روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسب های وحشی بود؛ از پشت یکی از اسب ها به زمین افتاد و پایش شکست. این بار وقتی همسایه ها برای عیادت پسر کشاورز آمدند؛به او گفتند :چه آدم بد شانسی هستی کشاورز باز هم جواب داد : شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی؛ فقط خدا می داند.

چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند؛به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود. این بار مردم با خود گفتند: کشاورز راست می گفت؛ ما هم نمی دانیم شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا میداند؛ آری تنها خداست که میداند....کدام حادثه تلخ برای ما   مفید بوده و کدام حادثه شیرین برای ما مضر....از حوادث تلخ نباید هراسید ....چرا که  ممکن است  در آنها خیری  برای ما وجود داشته باشد و از حوادث شیرین نیز نباید مغرور شد چرا که ممکن است  آنها سر آغاز خسران و زیان ما باشند....باید دل را به آن بزرگ و توانا پیوند زد و نیت را خالص کرد و از او خواست که خیر و خوبی را در همه زندگی ما وارد کند.سرانجام ما را خیر بنویسد..هر روز از درگاهش بخواهیم که.:....الهی چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار....
نوشته شده توسط یوسف رحیمی در 5:45 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •