چهارشنبه 1387/12/21
کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان، وصلهای ناجور بر لباس هستی. صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس. با صدایش نه گلی میشکفت و نه لبخندی بر لبی مینشست. صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین میپیچید. کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را. کلاغ از کائنات گله داشت. کلاغ فکر میکرد در دایره قسمت، نازیباییها فقط سهم اوست و نظام احسن، عبارتی است که هرگز او را شامل نمیشود.
کلاغ غمگینانه گفت: کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی میزدود و بالهایش را میبست تا دیگر آواز نخواند.
خدا گفت: صدایت ترنمی است که هر گوشی آنرا بلد نیست. فرشتهها با صدای تو به وجد میآیند. سیاه کوچکم، بخوان. فرشتهها منتظرند؛ و کلاغ هیچ نگفت. خدا گفت: بخوان، برای من بخوان. این منم که دوستت دارم، سیاهیت را و خواندنت را. کلاغ خواند، این بار عاشقانهترین آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد.
*اگر تو هم فراموشش کنی او تو را فراموش نمی کند پس بیا و تو هم فراموشش نکن.
