شنبه 1388/07/18
روزی سنگتراشی که از کار خودناراضی بودواحساس حقارت می کرد،از نزدیک خانه بازرگانی رد می شه،دربازبودواوخانه مجلل،باغ ونوکران بازرگان را دیدوبه حال خود غبطه خوردوبا خود گفت:این بازرگان چقدرقدرتمنداست. تا این که یک روزحاکم شهرازآنجا عبورکرد اودید که همه مردم به حاکم احترام می گذارندحتی بازرگانان.
مردبا خودش فکر کرد:کاش من یک حاکم بودم؛آن وقت ازهمه قوی تر می شدم.
درهمان لحظه ،اوتبدیل به حاکم مقتدرشهر شد.درحالی که روی تخت روانی نشسته بود ،مردم همه به او تعظیم می کردند.احساس کردکه نور خورشید او را آزار می دهدوبا خودش فکر کرد خورشید چقدر قدرتمند است .
او آرزو کرد خورشید باشد وتبدیل به خورشید شدوبا تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد وآن را گرم کند.
پس از مدتی ابر بزرگ وسیاهی آمد وجلوی تابش اورا گرفت.پس با خود انیدشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است،وتبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد واو را به این طرف هل داد.این بار آرزو کرد که باد شود وتبدیل به باد شد.
ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید،دیگرقدرت تکان دادن صخره را نداشت.با خود گفت که قوی ترین در دنیا صخره سنگی است وتبدیل به سنگی بزرگ وعظیم شد.
همان طور که با غرور ایستاده بود ،ناگهان صدایی شنید واحساس کرد که دارد خرد می شود .
نگاهی به پایین انداخت شنگتراشی را دید که با چکش وقلم به جان او افتاده است؟؟!!

